تبليغاتX
خانواده صلح
خانواده ای برای گسترش صلح در جهان



تبسم

تبسم خرجي ندارد ولي چيزهاي بسياري را مي آفريند.

تبسم بدون اينكه دهنده اش را فقير كند گيرنده اش را ثروتمند مي كند.

تبسم يك لحظه بيش پايدار نيست ولي گاهي خاطره اش تا ابد باقي مي‌ماند.

تبسم در خانه خوشبختي ايجاد مي كند و در تجارت حسن نيت زيرا

تبسم نشانه دوستي و رفاقت است.

تبسم خستگي را بر طرف و افراد را اميدوار مي كند.

تبسم اشعه افتاب براي افسردگان و بهترين پادزهر طبيعي است براي ناراحتي.

بنابراين:

تبسم را نه مي توان خريد و نه مي توان گدايي كرد و نه مي توان دزديد زيرا تبسم براي كسي يك كالاي زميني نيست مگر وقتي كه عطا شود و هيچكس  به اندازه كسي كه تبسمي براي دادن ندارد محتاج تبسم نسيت.

پس اگر مي خواهيد مردم شما را دوست داشته باشند اين اصل را فراموش نكنيد:

تبسم را فراموش نكنيد كه لبخند بي هزينه شما گرانبهاترين هديه است.

 

 


| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 12:19 توسط مرجان |


پروردگارا.....

همچون هميشه لحظات تلخ تنهايي ام را با شيريني ياد تو بر وفق مراد ميسازم...
تويي كه توانم دادي كه از بودنم بهترين بهره را ببرم....
و به من آموختي كه مشكلات را بجان خود بخرم ......
ولي آيا اين من ...
در اين زندان بزرگ خويشتن توانسته است بهترين بهره بودن را از آن خود سازد؟؟ و در نبرد مشكلات به آسودگي تن نبازد؟؟؟ و همواره و همواره به عشق ابدي تو نازد؟؟؟
سخت است...... سخت....
بارالهي ... دنيا آلوده شده است ....
و ديگر "دوست داشتن" – " نيكي‌" – " مهر " – " محبت " ..... در جاي خود معني نمي شوند
معبود من .....
دامني آلوده دارم ولي در عوض دريايي از التماس و تضرع قلبم را تسكين ميدهد ....
خدايا ..... " با تو بودن " پاك بودن است... مرا با خود همراه ساز ... و دمي از يادت دور نساز...
خدايا ..... بخشنده اي و كريم .... مهرباني و رحيم ....
و من ! بنده رو سيه ات كه همواره بر درت ميكوبم تا از بند ماديات رهايم سازي و به اصل خود برساني


| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 12:16 توسط مرجان |


كاش هرگز روياي سبز پاكيها خزان نمي شد و پاييز جرات نمي كرد بر دلهاي بهاري قدم بگذارد!
كاش هر روز سري به پاكيهاي قلبم مي زدم و آنها را غبارروبي مي كردم تا هرگز چون برگهاي رنگ پريده از شاخه عمرمان نريزند!
كاش هميشه حتي در خلوت دل گلدانهاي ايمانمان را سيراب سيراب مي كرديم تا هرگز غنچه اي از آن پژمرده نگردد!
كاش ما هم در فراسوي نگاه يك غريب قدري مهربانتر مي شديم تا هرگز پرستويي را غريب نمي خواندند!
كاش ناپاكي و زشتي مثل برگ خزان زده از دل ما پر مي كشيد و بر باد خاطره مي رفت!
كاش انسانيت هرگز نمي مرد و دستهاي توانا هرگز در پي شكستن غنچه اي نبود!
كاش چشمه هاي محبت هميشه باز مي ماندند تا بنفشه اي از تشنگي نخشكد!
كاش خوبي مثل نسيم بهار از دل ما نرود كه اگر برودانسانيت به تمام معنا مرده!
كاش احساسات يكديگر را دستخوش توفانهاي بي دليل قرار نمي داديم تا آبروي كسي مثل برگ بر باد نرود!
كاش محبت بيشتر از تنفر در دشت پر وسعت قلبمان لانه مي كرد!
كاش ايمانمان را به گل سرخ از دست نمي‌داديم چون گل سرخ مظهر محبت و عشق است!
كاش


| +| نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 19:26 توسط مرجان |


اگر باید انجامش بدی خوب انجامش بده !!

- ۵ قاعده کلیدی موفقیت تضمینی در تمام صحنه های زندگی :

- قاعده اول : اگر به این نتیجه رسیده ایم که کاری باید انجام شود پس بدون هیچ بهانه جوئی و معطلی و با جدیت کمر همت ببندیم که آن کار انجام شود .

- قاعده دوم : کاری که باید انجام شود را همین الان انجام دهیم .

- قاعده سوم : مهم نیست که از کاری که باید انجام شود خوشمان بیاید یا نه ! چون باید انجام شود پس در هر حالت و روحیه ای که باشیم با جدیت و سرسختی و یکدندگی تمام کار را انجام میدهیم.

- قاعده چهارم : وقتی کار انجام شد آرام نمیگیریم و به این می اندیشیم که کار بعدی که حتما ً باید انجام شود کدام است.

- قاعده پنجم : سراغ قاعده اول میرویم !

                                                                         آنتونی رابینز


| +| نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 12:0 توسط مرجان |



| +| نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 11:59 توسط مرجان |


زندگی

((سای بابا )) – عارف مشهور هندی – زندگی را چنین می سراید:

 

زندگی یک اواز است               ،            ان را بخوان!

زندگی یک بازی است              ،            ان را بازی کن!

زندگی یک مبارزه است            ،            با ان مقابله کن!

زندگی یک رویا است                ،           به ان واقعیت ببخش!

زندگی یک فداکاری است          ،            ان را عرضه کن!

زندگی یک عشق است             ،           از ان لذت ببر!

 

به نظر من هر کدوم از ما ادما نسبت به زندگی یک نگاه کا ملا شخصی داریم  ولی چه بهتره نگا همون هر چی هست قشنگ باشه!   نه؟


| +| نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت 20:18 توسط مرجان |


من هرگز نمی تونم

من هرگز نمی توانم جلوی جمعییت صحبت کنم.من هرگز نمی توانم شاگرد اول بشم.من هرگز نمی توانم در کارم اول بشم.من هرگز نمی توانم چیزی رو بفروشم.من هرگز نمی توانم....

تا الان تو زندگیت چند بار به خودت گفتی نمی تونم؟هیچ میدونی هر کدوم از این نمی تونم هایت یک دروغ بوده که تحویل باورت دادی؟خبر داری این نمی تونم هایت فقط محمل و وسیله ای بوده اند برای اینکه تو رو در ناحیه ارامشت نگه دارند؟

من هرگز نمی تونم.

تو حتما می تونی.وقتی بتونی یک چیز رو تصور کنی مطمئن باش که می تونی اون رو انجام دهی.این قدرت انسان است و هر چیزی که بتونی تصور کنی که هرگز نمی تونی,همین که انجامشو تصور کردی,همین یعنی که ((میتونی)).

هیچ می فهمی چی شد!همه ی(هرگز نمی توانم های تو )در واقع همان (حتما می توانم هایت)هستند که خودت به سراغش نرفته ای.

تو پشت نمی تونم هایت پنهان شدی!پس خودت رو تصور کن که از پشت(نمی تونم)بیرون اومدی و شجاعانه استین همت برای انجام آن بالا زدی.تو رو به خدا دست از مقابله با رویاهایت بردار و آرزوهایت رو با گفتن(هرگز نمی تونم) عقب نزن!همین که می گی(هرگز نمی تونی)در واقع دلیل ,اینکه تو واقعا دوست داری اون کار رو انجام دهی!

بنابراین منتظر چی هستی؟مطمئن باش که میتونی.انجامش شاید سخت باشد و راحت نباشد اما با وجود آون تو تنها کسی هستی که باید ,کار رو انجام دهی.چرا که این رویای توست.مطمئن باش می تونی.یا حق...


| +| نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت 20:17 توسط مرجان |


ما آدما خیلی وقتا خیلی چیزا یادمون نمی یاد....

آفتابايی كه فقط برای ما طلوع كردند يادمون نمي ياد،روزای قشنگی رو كه خدا با پست سفارشی برامون می فرسته يادمون نمی ياد،دستای خدا رو تو طوفانهای سخت زندگيمون يادمون نمی ياد.

هيچی يادمون نيست....يادمون نيست اومديم شاد كنيم نه اينكه بگريونيم،يادمون نيست كه اومديم فاصله ها رو نزديك كنيم نه اينكه هر چی پيونده از بين ببريم.

يادمون نيست كه شعر زندگيمونو هنوز نخونديم،يادمون نمی ياد كه بايد توكل كنيم،يادمون نمی ياد كه بايد صبر كنيم،آره صبر.....


| +| نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت 20:13 توسط مرجان |


اميد و آرزو تو زندگی ميتونه بزرگترين انگيزه ها رو برای انسان ايجاد کنه!! ولی هيچ لزومی نداره اگه هيچ

کدوم از اينها نبود ، انگيزه هم باهاش بخشکه !! روزهای زندگی در گذرند و پستی بلنديهای اون انسان رو

گاهی به عمق دريا ميبره و گاهی به اوج آسمون !! هنر زندگی اينه که وقتی در قعر دريا هستی يادت

باشه که يک روزی در آسمون خواهی بود و هر گاه که در اوج آسمونی يادت باشه که روزی به قعر دريا فرو خواهی رفت ...


| +| نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت 19:49 توسط مرجان |



| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 12:21 توسط مرجان |


مدت ها بود دنبال فرصت زندگیم می گشتم اما پیداش نمی کردم.

پیش خودم گفتم شاید فرصت زندگی من ،در آینده های دور قرار گرفته و باید منتظربمونم تا از راه برسه.

از خودم پرسیدم آدما فرصت زندگیشونو تو چی میبینن؟

شاید از نظر پدر و مادرها فرصت زندگی یعنی تربیت یه فرزند خوب.

یا برای اونی که مدتها گوشه بیمارستان خوابیده ،فرصت زندگی،شاید تو دیدن طلوع خورشید باشه یا حس کردن یه روز،با سلامتی کامل بدون هیچ دردی!
همون سلامتی که اونقدر احساسش کردیم که برامون عادی شده.

از نظر یه عاشق ،تجربه لحظات بودن با کسی که دوستش داره.

اما حالا که خوب با خودم فکر می کنم میبینم مگه فرصت واسه زندگی کردن بیشتر از یه باره که با نگاه کردن به آینده حتی فرصت الان رو هم از دست بدیم.
باید به قول معروف دل به دریا زد اما باید بدونی این دریا همیشه آروم نیست گاهی هم طوفانی میشه، طغیان میکنه و همه اون چه روکه ساختی خراب میکنه!
و بعصی اوقات نسیم خنکش صورتتو نوازش میکنه.
باید راهی رو که شروع کردی تموم کنی با توکل به کسی که سرچشمه تموم مهربونیاس و رحمتش بی انتهاس و اون توکل بهت نیرو می ده که با قدرت حرکت کنی.

فرصت زندگی چیزی جز فهمیدن اون دریا نیست با تموم نسیمای خنکش، با تموم نا آرامی هاش، اون وقت احساس میکنی فرصت زندگیتو پیدا کردی و میتونی به بهترین شکل ازش استفاده کنی.


| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 8:24 توسط مرجان |


ده راز در مورد زندگی
نوعی از زندگی را مجسم کنید که در آن، هر روز صبح که از خواب بیدار می شوید، هیجان زده بخواهید بدانید آن روز را چگونه خواهید گذراند و مطمئن از آن که موقع خواب، با خود خواهید گفت : « چه روز فوق العاده ای بود.»

ده  راز در مورد زندگی

1-     هر چیزی را که برای خوشبختی احتیاج دارید، درون خود شماست.
2-     هدف از زندگی تبدیل شدن به انسانی والا ست.
3-    تغییر، اجتناب ناپزیر ست، لذا از مقاومت دست برداشته، تسلیم کوران زندگی بشوید.
4-    تمام موانع، درس هایی در لباس مبدل هستند، بنابر این به آنها احترام گذاشته، از آن ها بیاموزید.
5-    ذهن شما واقعیت را به وجود می آورد، پس یاد بگیرید با ذهنتان دوست باشید.
6-    ترس، سرزنده بودن را از شما می گیرد. بنا براین شجاعت را در درون خود تقویت کنید.
7-    ابتدا باید خودتان را دوست داشته باشید تا بتوانید به دیگران عشق ورزیده و یا از آنها طلب عشق کنید.
8-    تمام روابط ، آینه شما و همه آدم ها معلم هایتان هستند.
9-    آزادی واقعی، نه از کاری که زندگی برای شما انجام میدهد، بلکه از چگونگی واکنش شما نسبت به زندگی حاصل می شود.
10-جواب هر سئوالی در عشق نهفته است


| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 8:21 توسط مرجان |


درخواست های من از خدا

ازخدا خواستم دردهایم را التیام بخشد، خداوند پاسخ گفت:

مخلوق خوب من! هردردی را درمانی است و این تو

هستی که باید درمان دردهایت را بجویی.

ازخدا خواستم تا جسم فرزند ناتوانم راتوانایی بخشد،

خداوند پاسخ گفت: آفریده من! آنچه که باید تکامل یابد

روح اوست،جسمش تنها قالب گذراست.

ازخداخواستم تا به من صبرعنایت کند. خداوند پاسخ

گفت: بنده قدرتمند من! صبرحاصل سختی است، عطا

شدنی نیست، بلکه آموختنی است.

ازخدا خواستم تا مرا شادی وشعف بخشد.خداوند پاسخ

گفت: نازنینم! من به تو موهبت بسیار بخشیدم، شاد بودن

با خود توست.

از خدا خواستم تا رنجم را کاستی دهد. خداوند پاسخ گفت:

مخلوق صبورم! بهای رنج تو دوری ازدنیا و نزدیکی به

من است.

ازخدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد.خداوند پاسخ گفت:

پرورش روح تو با تو، اما آراستن آن با من.

ازخدا خواستم تا از لذایذ دنیا سرشارم سازد.خداوند پاسخ

گفت: من به تو زندگی بخشیدم، بهرمندی از آن با تو.

ازخدا خواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیاموزد.

خداوند پاسخ گفت: اشرف مخلوقات من، بالاخره دریافتی

که چه ازمن بخواهی.

به خاطرداشته باش که درمسیرعشق ورزیدن به

من، به مقصد دوست داشتن دیگران خواهی رسید.


| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 21:57 توسط مرجان |


-  بیاموز در دنیا باشی اما از دنیا نباشی

 

- عشق و هماهنگی بپراکن، به ذهن و جسمت آرامش ببخش و سپس بگذار کائنات آن گونه که می داند، به بهترین نحو عمل کند.

 

- بکوشید که در برخورد با هر کس، او را به دیده ی یک معلم بنگرید و چیزی از او بیاموزید

مهربانا!

با فروغ نگاهت، واژه های جانم، زیباترین ترانه ی عشق و شکر گزاری را تنها برای تو می سرایند و جام دیدگانم از اشک نیاز من و مهر تو لبریز می گردد و من تنها با نوشیدن جرعه ای از سرچشمه ی بیداری نماز از تو می خواهم که هیچگاه نعمت عافیت، صبوری و امید را از زندگانیم نستانی


| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 20:54 توسط مرجان |


سخنان متفكرين...
در مورد سعي و خطا

خطا پايه موفقيت است و وسيله اي است كه با آن مي توان به موفقيت رسيد. ( Loa Tzu )

از اشتباهات خود شرمنده نشويد و آن را جرم ندانيد. ( كنفسيوس )

بسياري از افراد خوب موفقيت را مي بينند. براي من موفقيت با تكرار خطا و درون بيني آن بدست مي آيد. در حقيقت موفقيت حاصل يك درصد كار است  كه خود از 99 در صد خطا حاصل شده است. ( سوشيرو هوندا )

در غرب دلبستگي ما به موفقيت باعث سست شدن ما در خطر كردن مي شود. آنچه از اين خطر كردن مي آموزيم به آن موفقيت مي ارزد. و اين ترس از شكست است كه تعيين مي كند كه بياموزيم يا نه؟ ( پاركر پالمر )

خطا فرصتي است كه هوشمندانه تر باشيم. (هنري فورد )

هر چه شما را نمي كشد شما را قوي تر مي كند. ( مارلون براندو )

من هفتصد بار اشتباه نكردم. من يك بار اشتباه نكردم من زماني موفق شدم كه هفتصد راهي را كه موفقيت آميز نبود اصلاح كردم. هر گاه راهي را كه عمل نمي كرد حذف كردم راهي را پيدا كردم كه كار مي كرد. ( توماس اديسون )

هر گاه خبر هاي بد را به عنوان يك نياز به تغيير و نه يك خبر منفي پذيرفتيد شما از آن شكست نخورده ايد بلكه از آن چيزهاي تازه آموخته ايد ( بيل گيتس )

 

در مورد موفقيت

زمانيكه دانش يك مرد براي موفقيت كافي است. ولي تقواي او كافي نيست. هر چه را كه او ممكن است بدست آورد دوباره از دست خواهد داد.  (كنفسيوس)

موفقيت به همان اندازه شكست خطرناك است. (لائو تزو)

براي قضاوت در مورد موفقيت خودت ببين چه بدست آورده اي و در قبال آن چه از دست داده اي. (دالاي لاما)

همة چيزي كه در اين زندگي لازم داريد بي خبري و اعتماد به نفس است و موفقيت حتمي است. (مارك تواين)

موفقيت توانايي رفتن از شكستي به شكست ديگر بدون از دست دادن شور و حرارت است. (وينستون چرچيل)


| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 20:51 توسط مرجان |


مادر، برای دیدن نوزادش بی تابی می کرد.او از پرستار می خواست که فرزندش را به او بدهد
پرستار کمی نگران و مضطرب به نظر می رسید .وقتی نوزاد را آورد وبه دست مادر داد
،خودش از پنجره به بیرون خیره شد. وقتی مادر پارچه را از روی صورت بچه برداشت ،برای
لحظه ای شوکه شد .نمی توانست باور کند .نوزاد او گوش نداشت
پزشکان تشخیص دادند که نوزاداز لحاظ شنوایی هیچ نقصی ندارد ومشکل او فقط به
ظاهر قضیه مربوط می شود.البته،این مشکل کوچکی نبود. کودک داشت بزرگ میشد
 ازبیرون رفتن و بازی  با همسالان خودش گریزان بود.چون آنها او را مسخره می کردند و به او می
خندیدند .کودک خیلی زود فهمیده بود که در آن جامعه،زندگی سختی پیش رو دارد .مادرهمیشه نگران
 فرزند بود، اماهیچ وقت این را بروز نمی داد وهمواره اورا تشویق می کرد که با بچه های دیگر بازی
 کند وازآنها دوری نکند.حالا دیگراوبزرگتر شده بود ودرمیان همکلاسیهایش از لحاظ درسی واستعداد
ازهمه بهتر بود.پدرومادرش با پزشکان مختلف مشورت می کردند تا بلکه راهی برای حل این مشکل
بیابند. پزشکان معتقد بودند می توان گوشهای فرد دیگری رابه اوپیوند زدالبته به شرطی که کسی پیدا
بشودکه گوشهای خود را به او ببخشد.زمان به سرعت می گذشت وحالا پسربه سن نوجوانی رسیده بود
 واین مشکل بیش ازهر زمان دیگری او را آزارمی داد.بالاخره یک نفر پیدا شد که گوشهایش رابه
 پسرک بخشید.عمل باموفقیت انجام شد و پسرزندگی دوباره یافت.
انگار که دوباره متولد شده است.حالا دیگر او سرشار از اعتماد به نفس وشوق پیشرفت بود وبا
استعدادی که داشت به سرعت پله های موفقیت وترقی را پشت سر گذاشت.
سالها گذشت. روزی ازپدرش پرسید: پدر،چه کسی بود که گوشهایش را به من هدیه کرد.می خواهم
بدانم چه کسی این زندگی دوباره را به من بخشید.شاید بتوانم به گونه ای محبت اورا جبران کنم
پدرش گفت:این یک رازاست ومن نمی توانم آن را به تو بگویم فکر نمی کنم بتوانی آن جبران کنی.
پدر،این رازرا پنهان نگه داشت.سالهاازاین ماجرا گذشت.تا اینکه سر انجام آن روز شوم فرارسید;
سخترین روز زندگی پسر...........................................!
مادرفوت کرده بودو پسر کنار جنازه اوایستاده بود.روی جنازه پارچه ای کشیده بودند.هنگامی که پسر
خواست برای آخرین بارصورت مادرش را ببیند،یکباره آن راز برایش آشکار شد.مادرش گوش نداشت!
دراین هنگام پدر برای اینکه به فرزندش دلداری بدهد به او گفت:
مادرت همیشه ازاین بابت خوشحال بود که گوشهایش را به توداده است.چون پس ازآن مجبور بود
موهایش را بلندتر کند واوموهای بلند خیلی زیباتر شده بود .
به یاد داشته باشیم :
زیبایی واقعی نه در صورت ظاهری بلکه در قلب آدمی جای دارد.
عاشق واقعی،هیچگاه فداکاری خود رابه رخ معشوق نمی کشد،بلکه تنها دلخوشی اوموجب شادمانی
ورضایت معشوق است

| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 8:32 توسط مرجان |


در روزهای بسیار دور از خواب عمیقی بر خواستم

و در یافتم که همه نقابهایم دزدیده شده است .

آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم .

لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:

دزدها ! دزدها! دزدهای لعنتی !

مردها و زنها به من خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان گریختند.

چون به میدان شهر رسیدم، ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود  فریاد بر آورد :

ای مردم ! این مرد دیوانه است !

سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره بی نقابم بوسه زد و این برای

نخستین بار بود که خورشید چهره بی نقاب مرا بوسید ، پس جانم در محبت خورشید ملتهب شد

 و دریافتم که دیگر نیازی به نقابهایم ندارم و گویی در حالت بی هوشی فریاد بر آوردم و گفتم :

مبارک باد ! مبارک باد آن دزدانی که نقابهایم را دزدیدند!

این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم یافتم :

آزادی در تنهایی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا آنان که از ذات و درون ما آگاه شوند،

می کوشند تا ما را به بندگی کشند اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از

 دزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد !               " جبران خلیل جبران "


| +| نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 11:37 توسط مرجان |


خوشبختی
آیا سقفی بالای سرت هست؟

نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن داری؟آری

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری؟آری

بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیر زن.

سخنی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟آری

لحظه ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن داری؟آری

پس خوشبختی بسیار خوشبخت.


| +| نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 9:48 توسط مرجان |


خدايش با او صحبت كرد ....

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟» 

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»

خدا لبخندي زد و پاسخ داد:

« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»

من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»

خدا جواب داد....

« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»

«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»

«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»

«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....

سپس من سؤال كردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»

خدا پاسخ داد:

« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»

« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»

«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»

« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»

« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»

« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»

« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»

« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»

باافتادگي خطاب به خدا گفتم:

« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»

و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»

خدا لبخندي زد و گفت...

«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»

« هميشه»


| +| نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 6:46 توسط مرجان |


توجه
دوستانی که تمایل دارند در دوره ریکی (۱) شرکت کنند توجه داشته باشند باید تا سه روز قبل از برگزاری کلاس روزه گوشت باشند...

و هم چنین عزیزانی که تمایل دارند در دوره ریکی ۱-۲ شرکت کنند باید روز قبل از کلاس روزه آب باشند.. 


| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 10:13 توسط مرجان |